ساریناسارینا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

سارینا فرشته آسمونی مامان و بابا

من الان دیگه زنده نیستم

دیروز که رفتم خونه مامانم گفت به سارینا بگو بوست کنه منم گفت سارینا جون مامان و بوس کن توام  لبت رو گذاشتی رو صورتم  چند ثانیه صبر کردی بعد من و نگاه کردی منم دیگه اون موقع زنده نبودم  از نفس رفتم  مردم غش کرد انقدر گفتم قربونت برم که از حال رفتم . ... با خودم فکر کردم این کار بهترین خوشی دنیاست دیگه از این بالاتر نداریم که تو من و بوسیدی  شیرین شیرین شیرین من ........ قربون بره مامانش ...
11 شهريور 1393

محصول مشترک

دیروز که از سر کار داشتم می رفتم خونه همش به این فکر میکردم که شام چی درست کنم  اما چیزی به مغزم خطور نکرد رسیدم دم خونه مامانم و سارینا رو گرفتم به سوی خانه خودمان حرکت کردم بازم به این فکر میکردم که چی درست کنم خلاصه با کمک همسر به این نتیجه رسیدم که رشته پلو درست کنم با گوشت قلقلی   ساعت    30/6 بود لباسامو عوض کردم یه سر و سامونی هم به سارینا گلی دادم یه کم شیر خورد خلاصه سرحال شد گذاشتمش تو روروک و با هم رفتیم تو آشپزخانه من شروع کردم به درست کردن اولش سارینا با عروسکش داشت بازی می کرد و آواز میخوند منم همراهیش میکردم و شعر میخوندم  و میخندید و منم ذوق و غش و ضعف  یکم که کارا داشت پیش میرفت حوصله دخت...
14 مرداد 1393

8 ماهگی سارینا جونم

هوراااااااااااااااااااااااااااااا            هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سارینا جونم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااا             هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا دختر گلم      هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا                                    ...
13 مرداد 1393

بازم شیطونی

با هزار شوق و ذوق این لباس رو تن دخملی کردم با هزار ترفند و خواهش و تمنا روسری رو بستم اما به چند ثانیه نشد گل لباس کنده شد آخه من چیکار کنم با این همه شیطونی ...
4 مرداد 1393